قهرمان ميرزا عين السلطنه
931
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
برود . لهذا رد شده از درب اندرون و خيابان ناصريه شريكه به سمت خانه و من به خانهء حضرت و الا رفتم . افخم الدوله را ديده ، بيانى است كه او مىكند . اخبار اطباء از قول افخم الدوله رفتيم . معتضد با حضرت و الا ملكآرا از درب نظارتخانه به باغ رفتند . ما را نگذاشتند . با محمد حسن ميرزا كنار طاقنما نشسته اطباء كه از باغ مراجعت كردند ديديم . همه مىگفتند الحمد لله عيبى ندارد . من محرمانه از ناظم الاطباء ميرزا على اكبر خان پرسيدم گفت نقلى نيست . گفتم پس تو كجا مىروى ؟ گفت مىروم دوا بياورم . در اين بين شارژدفر روس و طبيب سفارت روس از باغ بيرون آمدند . معلوم شد خبر صحيح او دارد و صدق و كذب پيش اوست . اما نشد سؤال كنم . كسى كه از اطباء در باغ ماند دكتر اشنيدر فرانسوى و ميرزا زين العابدين خان كاشى طبيب خودمان [ بودند ] . جريان قتل اما تفصيل اتفاق امروز . ميرزا رضا يا سيد رضا نام كرمانى كه سابقا محترم [ بود ] و وقتى استيفاى كرمان را داشت دو سال قبل جزو بابيها گرفتار [ شده بود ] و قزوين بردند و شش ماه در خانهء صدراعظم متحصن يا حبس بود ، بعد مرخص شده در حضرت عبد العظيم در ميان بين الحرمين يعنى فاصله و دالان بين حضرت عبد العظيم و امامزاده حمزه چادر و چاقچور كرده ايستاده است . اعليحضرت در ساعت چهار و نيم يا پنج از دسته گذشته به زيارت رفته وقت عبور از آن دالان شخص ميرزا رضا با چادر و چاقچور آنجا نشسته بوده كسى او را مزاحم نشده شاه كه مىگذرد يكمرتبه بلند شده يك تير طپانچه خالى مىكند . تير دوم ، صدراعظم كه برابر شاه بوده زير دست او زده سر طپانچه بالا شده به طاق مىخورد و فورا دستگير مىشود . شاه همانجا افتاده بعد صحن را قرق كرده كالسكهء شاه را دم صحن آورده سوار مىكنند . صدراعظم و يك نفر ديگر هم در كالسكه نشسته شاه را به عجلهء تمام شهر مىآورند . حياط تخت مرمر را خلوت كرده كالسكهء دستى شاه [ را ] كه مال مرحوم معتمد الدوله بود و آدم مىكشد و اغلب شاه سوار شده در باغ مىكشيدند آورده سوار كرده و به باغ و عمارت داخل مىكنند . و گلولهء طپانچه از ران تا ناف ، معلوم من نشد به كجا خورده . همين قدر است كه از ران پائينتر و از ناف بالاتر نخورده . مير قليچ شاه ! - اضطراب آدم فرستاديم از بين راه به حضرت و الا بگويند كه يكسر درب خانه برود . خودم نماز كرده منزل آمدم . نان و گوشتى آورده بودند . تفنگها را بيرون آورده معتضد - السلطنه فرستاده فشنگ خواسته بود . ماشاء الله « مير قليچ شاه » هستند و از من فشنگ مىخواهند . دادم محمد برد . گفتم محرمانه سؤال كن خيلى مضطرب هستيم حكايت از چه قرار است . خودم خانهء ماهوش خانم رفتم يك ربع نشسته بيرون آمدم . محمد آمده بود